
چه لطیف است حس آغازی دوباره،
و چه زیباست رسیدن دوباره به روز زیبای آغاز تنفس...
و چه اندازه عجیب است ، روز ابتدای بودن!
و چه اندازه شیرین است امروز...
روز میلاد...
روز تو!
روزی که تو آغاز شدی!
پنج شهریور ماه روز میلاد سپهر عزیزمه
تولدت مبارک عزیزم


کاش بر ساحل رودي خاموش،
عطر مرموز گياهي بودم،
چو بر آنجا گذرت مي افتاد،
به سراپاي تو لب مي سودم،
کاش ميخواندم چون ناي شبان،
به نواي دل ديوانه تو،
خفته بر هودج مواج نسيم ،
مي گذشتم ز در خانه تو
کاش چون پرتو خورشيد بهار،
سحر از پنجره مي تابيدم،
از پس پرده لرزان حرير،
رنگ چشمان تو را مي ديدم،




بی اراده متولد میشویم بیاختیارزندگی میكنیم
بدون اینكه بخواهیم میمیریم داریم زندگی می كنیم
و نمیتونیم در تولد و مرگ دخالتی داشته باشیم،
اما بیایید آنطور كه دوست داریم
دیگران را دوست داشته باشیم و کاری بکنیم
تا وقتی كه برای همیشه میرویم خاطرمان
در یادها و خاطره ها ماندگار شود


پدر !
در آغاز هر سال
فقط يک حرف دارم
که برايت بزنم
- عمرت طولاني باد
به همان اندازه که دوستت دارم ...








شبی در خواب دیدم با خدا حرف میزنم. 
از خدا پرسیدم:تو که خالق انسانهایی٫ 
دوست داری چه درسی از زندگی بگیرن؟
خندید و گفت: یاد بگیرن که نمیشه دیگران
رو مجبوربه دوست داشتن کرد ٫ 
اما میشه محبوب دیگران بود.
یاد بگیرن که ثروتمند کسی نیست که دارایی بیشتری داره 
٫بلکه کسیه که نیاز کمتری داره.
یاد بگیرن که با هیچکس خودشونو مقایسه نکنن.
یاد بگیرن که در کمتر از چند ثانیه میشه
زخمی عمیق در دل کسی که دوستش داریم ٫ 
ایجاد کنیم ولی سالها وقت لازمه تا 
شاید بشه اون زخم التیام پیدا کنه.
یاد بگیرن که همیشه من دوستشون دارم ٫ 
حتی اگر بلد نباش احساساتشونو به من نشون بدن.
یاد بگیرن که من همیشه هستم اینجا ٫ 
نزدیکتر از نفسشون به خودشون.
وقتی بیدار شدم٫ چشمهام نمناک بود و قلبم شاد!

..:: مادر دوستت دارم هنوز و تا همیشه ::..
هستی من از دعای مادر است . . .
غير از تو مادر كسي رو صدا نمي كنم
ديگه گوشه چادرت رو رها نمي كنم ديگه ....
مادر كجاست دعات كه پشت و پناه من باشه
چشم پر نور تو چراغ راه من باشه...
تقديم به زيباترين گل دنيا مادر خوب و مهربونم:
چه زيباست به خاطر تو زيستن وبراي تو ماندن
و به پاي تو مردن و به پاي تو سوختن
وچه تلخ غم انگيز است دوراز تو بودن
وبدون خوشبختي زيستن براي تو گريستن
وبه عشق و دنياي تو نرسيدن . . .
اي كاش مي دانستي بدون تو مرگ گواراتر از زندگي است
بدون تو و دور از دستهاي مهربان
تو وبه دورازقلب حساست زندگي
چه تلخ و ناشكيباست مادر گل به گل
سنگ به سنگ اين ديار يادگاران تو اند
مادر نامت را بر آسمان نوشتم سرشار از زندگي شد
و آفتاب در برق چشمان مهربانت برخاك نشست
درياهاي بي قرار آرام گرفتند و چمنها سبز
شدند وهمه سروها راست قامت تر به احترام ايستادند .


مادر اي لطيف ترين گل بوستان هستي، اي باغبان
هستي من،وقت روييدنم باران مهرباني بودي كه سيرابم كند،
وقت پروريدنم آغوشي گرم كه بالنده ام سازد
وقت بيماري ام طبيبي بودي كه دردم را مي شناسد
ودرمانم مي كند وقت اندرزم حكيم
آگاه كه به نرمي زنهارم دهد
وقت تعليمم معلمي خستگي ناپذيرو سخت كوش
كه حرف به حرف دانايي را درگوشم زمزمه مي كند
وقت ترديدم راهنمايي راه آشنا
كه راه را از بيراهه نشانم دهد،
مادر تو شگفتي خلقتي
تو لبريز از عظمتي،
تو راسپاس مي گويم و مي ستايمت . . .
مادر! جزيره قلبت هنوز كشف نشده و هيچكس
نميدونه چه جوري دلتو بايد لرزوند...
جز آن كودكي كه تو را مادر ناميد


برای تو که همیشه همراهمی
مهربانم میدانی
دستانم گرمی دستانت را می خواهد پس دستانم را به تو میدهم
قلبم تپش قلبت را می خواهد پس قلبم را به تو میدهم
چشمانم نگاه زیبایت را می خواهد پس نگاهم از آن توست
عشقم تمامی لحظات تو را می خواهند وبرای با تو بودن دلتنگی میکنند
دل من همانند آسمان ابری از دوری تو ابری است
درخشش چشمانم همانند خورشید درخشان انتظار چشمانت را می کشند
پس بدان اگر پروانه سوختن شمع را فراموش کند
من هرگزفراموشت نخواهم کرد.
عاشــقــانـــه دوسـتت خواهــــم داشــــت.

یکی بود یکی نبود...
من برای سالها مینویسم
سالها بعد که چشمان تو عاشق میشوند...
افسوس که قصه مادربزرگ درست بود
همیشه یکی بود و یکی نبود...

مرد و زن جوانی سوار بر موتور در دل شب می راندند.
آنها عاشقانه یکدیگر را دوست داشتند.
زن جوان: یواش تر برو, من می ترسم.
مرد جوان: نه, اینجوری خیلی بهتره.
زن جوان: خواهش میکنم, من خیلی می ترسم.
مرد جوان: خوب, اما اول باید بگی که دوستم داری.
زن جوان: دوستت دارم, حالا میشه یواش تر برونی.
مرد جوان: منو محکم بگیر.
زن جوان: خوب حالا میشه یواش تر بری.
مرد جوان: باشه به شرط اینکه کلاه کاسکت منو برداری
و روی سر خودت بذاری, آخه نمیتونم راحت برونم. اذیتم میکنه.
روز بعد واقعه ای در روزنامه ثبت شده بود.
برخورد موتور سیکلت با ساختمان حادثه آفرید.
در این سانحه که به دلیل بریدن ترمز موتورسیکلت رخ داد,
یکی از دو سرنشین زنده ماند و دیگری درگذشت.
مرد جوان از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود.
پس بدون اینکه زن جوان را مطلع کند با ترفندی
کلاه کاسکت را بر سر او گذاشت و خواست
تا برای آخرین بار دوستت دارم را از زبان او بشنود
و خودش رفت تا او زنده بماند.

اینجا در قلب من حد و مرزی برای حضور تو نیست
به من نگو که چگونه بی تو زیستن را تمرین کنم
مگر ماهی بیرون از آب میتواند نفس بکشد
مگر می شود هوا را از زندگیم برداری و من زنده بمانم
بگو معنی تمرین چیست ؟
بریدن از چه چیز را تمرین کنم ؟
بریدن از خودم را ؟
مگر همیشه نگفتم که تو هم پاره ای از تن منی ...
از من نپرس که اشکهایم را برای چه به پروانه ها هدیه می دهم
همه می دانند که دروری تو روحم را می آزارد
تو خود پروانه ها را به من سپردی که میهمان لحظه های
بی کسی ام باشند
نگاهتت را از چشمم برندار مرا از من نگیر ...
هوای سرد اینجا رو دوست ندارم
مرا عاشقانه در آغوش بگیر که سخت تنهام

در اين زيبايی دلگير بی فانوس
تو با من نيستی ای آشنای ساده دل افسوس . . . .

















در اين زيبايی دلگير بی فانوس
تو با من نيستی ای آشنای ساده دل

![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

یادم باشد حرفی نزنم که به کسی بربخورد
نگاهی نکنم
که دل کسی بلرزد
راهی نروم که بیراه باشد
خطی ننویسم که آزار دهد کسی را
یادم باشد
که روز و روزگار خوش است
همه چیز رو به راه است و خوب
تنها ... تنها دل ما دل نیست


الو ... الو... سلام
کسي اونجا نيست ؟؟؟؟؟
مگه اونجا خونه ي خدا نيست؟
پس چرا کسي جواب نميده؟
يهو يه صداي مهربون! ..مثل اينکه صداي يه فرشتس .
بله با کي کار داري کوچولو؟
خدا هست؟ باهاش قرار داشتم..
قول داده امشب جوابمو بده.
بگو من ميشنوم .کودک متعجب پرسيد:
مگه تو خدايي ؟من با خدا کار دارم ...
هر چي ميخواي به من بگو قول ميدم به خدا بگم .
صداي بغض آلودش آهسته گفت
يعني خدام منو دوست نداره؟؟؟؟
فرشته ساکت بود .بعد از مکثي نه چندان طولاني:
نه خدا خيلي دوستت داره.مگه کسي ميتونه
تو رو دوست نداشته باشه؟
بلور اشکي که در چشمانش حلقه زده بود
با فشار بغض شکست وبر روي گونه اش غلطيد
وباهمان بغض گفت :اصلا اگه نگي خدا
باهام حرف بزنه گريه ميکنما...
بعد از چند لحظه هياهوي سکوت ؛
بگو زيبا بگو .هر آنچه را که بر دل کوچکت سنگيني ميکند بگو..
ديگر بغض امانش را بريده بود بلند بلند گريه کرد
وگفت:خدا جون خداي مهربون،خداي قشنگم ميخواستم
بهت بگم تو رو خدا نذار بزرگ شم تو رو خدا...
چرا ؟اين مخالف تقديره .چرا دوست نداري بزرگ بشي؟
آخه خدا من خيلي تو رو دوست دارم قد مامانم ،
ده تا دوستت دارم .اگه بزرگ شم نکنه مثل بقيه فراموشت کنم؟
نکنه يادم بره که يه روزي بهت زنگ زدم ؟
نکنه يادم بره هر شب باهات قرار داشتم؟
